| اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ، میفروشم به شما
تا به آواز شقایق که در ان زندانی است،
دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی، خیالی…. می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است….
من نمیدانم
که چرا میگویند، اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
و چرا در قفس، هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟
چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید،
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ،
کار ما شاید این است، که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می آید، متولد بشویم
هیجانها را پرواز دهیم
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره، گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار، از پشه، از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در بروی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
سهراب سپهری
دوستای عزیزم شاید تعجب کنید که این شعر رو در این وبلاگ (یک وبلاگ امری، معرفی امر حضرت بهاالله ) گذاشتم ولی دوست دارم نظراتتون رو (چه دوستان بهایی و چه غیر بهایی) راجع به علت
گذاشتن این شعر در این وبلاگ بدونم منتظرتونم. راستی اگه فکر میکنید این شعر رو بارها خوانده اید ولی این بار با دقت بیشتری بخونید. |